تبليغاتX
دور يا نزديك كنار قلب تو
دور يا نزديك كنار قلب توست قلب من هر چه هست دور نيست همين نزديكي هاست
 شبهای روشن

وقتی هواست نیست زیباترینی,

وقتی هواست هست فقط زیبایی,

حالا هواست هست؟ 

 

 

شبهای روشن

 

ظلم کردم اما الان چه کنم اون هنوز منتظرم هست؟.........................................

|+| نوشته شده توسط * هاني * در دوشنبه بیست و یکم دی 1388  |
 مادر مادر مادر

مادر کاش مرا نمیزادی ، اگر خود هوای رفتن داشتی من غمگین چرا انتخاب ندادی

اشک میریزم زاری می‌کنم اما تو کجایی که ببینی‌ اشکهای من از فراسوی نبودن توست

همه چیز هست اما آنچه نیست تویی ‌ای یگانه وجود من آی تمام هستی‌ من

مادر همهٔ آنچه دارم پیشکش یک بار دیدن تو اما چه کنم که هیچ هستمو ارزش یکبار بوییدن تو تمام هستی‌ من نیست

مادر خواسته‌ام تنهأیم درد اینجا بودن نیست درد نبودن توست مادر کاش میشود ترا ببینم در آغوش بکشم ببویم و نیست شوم هر چه شوم از تو شوم مادر مادر مادر

آرزوی مرگ من آرزوی تک تک لحظات من است پایانم بده که دیدار تو به بهای جهنم نیز شیرین تر از شهد عسل بوده  و هست



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط * هاني * در شنبه بیست و هشتم آذر 1388  |
 ki axe emamo pare kardoooo(man , na man nabodam).m

ziabei mozo be inja bar migarde keh dorbin eino shekar karde
kash mishod ean filmo didi(rastesh man kharej az keshvaram) ama taghriban kheili chiza to mamlekat ma rokh mide va hich etefaghi nemiofte
dar kol ye khahesh : " falsafe jonbesh sabz az ean maghole jodast va ean harekat be noei khod zani baraye harekat badi st" haghighat amre eina ma alan jonbesh sabz nadarim ma ye evolution darim eijad mikonim keh fara tar az aghaye mosavi va ... hast ( bi ehterami be eshon nashe ) tafakor ean harekat eine keh zir sakhta age dorost nist behtare dobare ehya beshe ya be zaban sade rahi keh miravim be torkestan ast ama chizi keh zehn mano kheili dargir karde rahbar ean harekate ean harekat ye rahbari faratar az mirhossein mikhad man khodam ba eshon to entekhabat kar kardam va ye ghesmat az toseye technology ro negaresh kardam fekr mikonam aghaye mosavi nemitone rahbar ean harekat bashe va ean yekam narahatam mikone age nazari darid be man begid?
narahatim az eine keh aghazi bashe bar yek seri tafakorat pochi dar javonaye ma ( man khodamam javonam 25 sal yani oje javoni)va albate ean harekat faratar az raftare matlob america va .... asto khaheshan be paye ona nazarid
va harf akharecharchob tafakori ean harekat nabayad be dast javonamon bashe ona mitonan nazar bedan ama einkeh bekhan kamel vision va mission benevisand jaleb nist
va bazam harf akhar ean tahrimhaye keh dare har roz tasvib mishe zarbe avalo akharo mardom mibinan onam gheshre miani ma keh hess mikonam kheili to 10 sal akhir vasat ean heram tabaghati flat tar shode pas fayedeye ean tahrima chea?
vay kho tahlilha to zehan ma javabaye natamom ziad daran komakkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk

|+| نوشته شده توسط * هاني * در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  |
 to nistio gham man

Emroz mikham az jodaei adamha begam az chashmi keh tanha mand mandeham keh man ghaseye akhar bodam ya ghoseye aghaz .

Khak bar havast negah bar zamin va ancheh nist naneveshtehast mandeham inja chera zamin  micharkhad shayad zaman ast keh micharkhado bahaneye bi kasi adamha ra be paye zamin migozarad

Ba ejazeye hame lahzate akhare zendegi ensanhast

 

|+| نوشته شده توسط * هاني * در چهارشنبه هجدهم آذر 1388  |
 نقد فیلم اعتراض
داستان اعتراض داستان جدائی دو نسل با یک نگرش تجرد گرایانست داستان کسائی كه همیشه هستن ولی با نبودنشان میشه فهمید كه چه حضوری دارن داستان عشق و باز هم نرسیدن فکر میکنم لذت عشق به نرسیدنه چون اگه برسی دیگه عشقی نیست داستان اعتراض داستان آدمهای مونده تو زمانهای متفاوته داستان کتابای نا نوشته واسه نخوندن اوناست هر چی هست چیزی كه واقعیت جوامعی مثل جامعهمارو میسازه

|+| نوشته شده توسط * هاني * در جمعه ششم آذر 1388  |
 

hatman 2 matlab ghablio bekhonid

nameye man dar tashakor az bacheha

به نام او به یاد او و به یاریش
وقتی از ایران اومدم فکر نمیکردم دوستان خوبی مثل شما پیدا کنم میتونم از خدای خودم ممنون باشم واسه این همه خوشبختی
 راستش من کمتر پنج شنبه ای بود كه به مادرم سر نمیزدم بعد فوت ایشون امیدم بیشتر به مادر و پدر ایشون بود كه متاسفانه اونا هم پارسال به فاصله ۳ ماه از هم فوت کردن بیشترین دلیل اینکه من تصمیم به اومدن کردم مرگ اونا بی کسی خودم و اوضاع ایران بود
امشب خیلی دلم گرفته بود تقریبا طی این چند سال اخیر من همیشه تولدم تو شرکت و با بچه های شرکت بوده و مونده بودم كه امسال دیگه هیچ خبری نیست اما حضور شما من رو واقعا شوکه کرد
ممنونم
ممنونم
ممنونم
نمی تونم حسمو تو لغات بیارم همین

دوستون دارم

va javab ali aziz

salam
 
khoda rahmat koneh hameh raftegano ke yad va khatereshon hamisheh dar del va yadeh ma hast va khoda negahdareh baghie azizamono khoshhalam ke ke tonestim khoshhalet konim va man inja mikham az khahareh golemon va kochektareh khodam ke be andazeh asemona rohesh bozorgeh tashakor konam baleh golnoosh khanomm ke mosabebeh asli in  harekat bud va inshalah ke betonim ba samimiati  bineneh khodemon ghameh ghorbat va khaterateh bademon ro faramosh konim 
baz ham merci az hameh ali jon va golnosh va to ke be donya omadi ta betonim in shabeh beyad mondani ro to daftareh khateratemon sabt konim ya ali
|+| نوشته شده توسط * هاني * در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 http://morvarid1366.blogfa.com/8601.aspx

aval matlab ghablo bekhonid

یادم می آید جایی خواندم: "آرزوهایت را یاد داشت کن تا فراموش نکنی چیزهایی که امروز داری، آرزوهای دیروزت بوده است!"

و حالا که فکر می کنم می بینم که واقعا خودم خواستم که در روزمرگی غرق شوم و نمی دانستم که در انتهای این عادت به گذشتن از روزها چه دردی است و چه خطری که حالا حتی نمی خواهم که تحملش کنم... گاهی می اندشم آن زمان که ساعتهای بیشتری را به گذشته اختصاص می دادم، احساس راحت تری داشتم اما حالا که می خواهم بجنگم برای پیاده ساختن آنچه در ذهنم می گذرد با واقعیتی رو به رو شده ام که که انگار سالهاست با آن بیگانه ام!!

چقدر این یک سال که برایم هم گذشت و هم نگذشت مرا تغییر داد... مرا... دنیایم را... خاطراتم را... افکارم را و حالا این مروارید که از پس سالهای دور با من حرف می زند، به نظرم چقدر عوض شده است... چقدر نمی شناسمش و نمی دانم که کیست؟!

در آینه که نگاه می کنم... دختری را می بینم که نمی شناسمش و تنها کاری که در مقابل چشمان جستجوگرش انجام می دهم این است که با سنگی تصویرش را نابود می کنم و کاش می شد حقیقتا گذشته را مانند آینه خرد کرد!

کاش می شد گفت نقطه، سر خط و دوباره شروع کرد به نوشتن. به نوشتن فصل تازه ای از زندگی با آدم های جدید. بدون هیچ گذشته ای که نه من را بیازارد و نه بگذارد که من تصمیم بگیرم در مورد آینده ای که خواهد آمد.

و وای فکر می کنم که دارد چه می کند این گذشته با من که شاید هیچ سهمی هم از آن نداشته باشم و تنها این تصور من بود از کسانی که بودند و یا کسانی که می خواستم باشند اما تنها تلاششان برای نبودن من بود!!

            چه فکر آشفته ای دارم امشب...

                                                    چه آشفته بازاریست... دلم،فکرم!

|+| نوشته شده توسط * هاني * در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 شب تولد
امشب تولد من بود
خیلی دلم گرفته بود تقریبا همه ی این چند سال اخیر تولد من با دوستای هم شرکتی گذشته بود
امسال گفتم این موضع کاملا منتفیه
تو دانشگاه هم بچه ها ساعت  ۶  باهاشون قرار داشتم كه من رو پیچوندن خیلی ناراحت و عصبانی اومدم خونه سات۷ بود دیدم در میزنه دیدم علیه گفتم حتما اومده منت کشی كه کار پیش اومد نیومدم سر قرار
یه دفعه دیدم این ۳ تا با هم اومدن تولدت مبارک روبوسی ....
جاتون خالی شام هم خریده بودن رفتیم کنار رود شام خوردیم بعد اومدیم خونه چای و خرمالو خوردیم اینجا میوه خیلی گرونه  واسه همین جای کیک میتونه باشه
خیلی خوشحال شدم کادوشونم یکم وسایل خونه بود آخه من هنوز کامل خریدای وسایل خونرو انجام ندادم
خیلی خوب بود خدایا ممنونم

|+| نوشته شده توسط * هاني * در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 

خوب پای ما رسید به گرنوبل

اگه دوست دارید در مورد گرنوبل بدونید اینکه یه شهری نزدیک ایتالیا، جنوب غربی فرانسه نزدیک لیون و شهر ژنو تقریبا به نظر من شهر سردیه  اما بچه ها میگن به برکت حضور من گرمتر از سال های دیگه است اما من یکی که همیشه سردمه حالا بگذریم

اما خونه من اینجا نزدیکه یه روده و شبها قدم زدن کنار این رود نمیدونید چه حالی داره

دانشگاهمونم دانشگاه خوب ولی سخت گیریه اما میشه با تلاش به جای خوبی رسید استاداش خیلی خوبن من یکم دیر رسیدم واسه همین کارای ثبت نام من جدای بچه های دیگه انجام میشه اما چیز جالب سابقه خوب ایرانی ها تو این دانشگاهه تو دوره ما هم از 13 نفر 8 ایرانی بودن که 4 تاشون نیومدن و جالب اینکه همه اساتید اعتقاد به جامعه ایرانی ها در این دوره دارن یه جورایی ما رو هر وقت با هم میبینن تیکه بارون میشیم

جالبه منی که تا این موقع کارامو همیشه خدمتکار انجام میداد حالا خودم اشپزی میکنم اونم که داستان ها داره واسه خودش

در کل گرنوبل شهر جالبیه برام دعا کنید اخر امثال واسم خوب باشه

|+| نوشته شده توسط * هاني * در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 آنچه نخوانده‌ايم

سلام به همه‌ي دوستاني كه منتظر من بودند

راستش ميخوام اتفاقات اين مدت كه نبودم رو مرور كنم

اول اينكه من از شركت قبليم جدا شدم اين اتفاق اول بهمن پارسال رخ داد و من به يه شركت ديگه منتقل شدم اونجا به سمت مدير مهندسي عمليات استخدام شدم حدود 12 پرسنل دارم

خوب شركت جديد حوزه IT كار ميكنه و البته شركت بدي نيست خوب تقريباً تا يه ماه پيش هم به همين سمت بودم تا بخاطر رفتن استعفا دادم و شدم مشاور..............

راستي روز شنبه 11 مهر هم از پايان‌نامم دفاع كردم كه البته خيلي جالب نبود يعني نمره خوبي نگرفتم چون با استاد راهنمام مشكل داشتم و اين نمره نچندان مطلوب مثل دو نمره قبلي اخذ شده بهمين مشكل برخورد

تقريباً خرداد ماه بود كه پذيرشم از اين دانشگاه فرانسوي اومد راستش پدرم تو اين 3 ماه دراومد تحويل دادن شركت، اتمام پايان‌نامه، گرفتن مدرك زبان فرانسه و گرفتن ويزا از سفارت با اون همه مراحل عجيب و غريب از كارايي بود كه تو اين 3 ماه انجام شد

يعني اينكه:

1.    مدرك زبان TCF فرانسه رو با نمرهA2  اخذ كردم كه مطلوب بود( بخدا 2 هفته بيشتر نخوندم )

2.    هفته پيش ويزامو بعد از دو ماه و با حدود چند بار مراجعه و 3 بار مصاحبه در واحد فرهنگي سفارت و خود سفارت اخذ كردم كه البته مورد عنايت‌هاي فراواني قرار گرفتم (مصاحبه‌ها خيلي سخت بود )

3.     يكي از خونه‌هامو تو اين وضع بد فروختم كه البته اينم خيلي سخت بود (خيلي اين خونه رو دوست داشتم )

4.    ماشينمو فروختم و تو اين دو ماه بي ماشيني خيلي بد دردي بود

و البته الان هم منتظر مجوز وزارت علوم هستم راستش ترمم شروع شده و اين موجب شده كه يكم اين تاخير به ضررم تموم شه برام دعا كنيد حل بشه

و آخرين خبر هم اينكه الي .............

|+| نوشته شده توسط * هاني * در دوشنبه سیزدهم مهر 1388  |
 
 
بالا